ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
20
معجم البلدان ( فارسى )
جبوب : نيز نام دژى در يمن در كارگزارى « سنحان » است . جبول [ ج ب بو ] نام ديهى بزرگ در كنار نمكزار حلب است . « نهر بطنان » به « جبول » ريزد و آن را « نهر الذهب » نامند كه پس از آن به صورت نمك در آيد و نمكش را به بسيارى از شهرهاى شام و جزيره مىبرند و خراج آن سالانه به صد و بيست هزار درم تضمين شود [ 30 ] . پرندگان گوناگون بسيار در آب اين نمكزار پيش از نمك شدن گرد مىآيند . بو عبد الله محمد پسر عبد القاهر پسر هبة الله نصيبينى حلبى از سرودهء مهذب حسن ساسكونى عامرى حموى در وصف آن مناظر چنين نقل مىكند : قد جبل الجبّول من راحة * فليس تعرو ساكنيها هموم كانّما الماء و اطياره * فيه سماء زيّنت بالنّجوم كانّ سود الطّير فى بيضها * خليط جيش بين زنج و روم « 1 » مردم « جبّول » به كم دينى و نامردى و دروغ و گروه بندى و تعصب محلى معروفند . كسى كه مورد اعتماد من بود و مدتى به روزگار ملك ظاهر غازى پسر يوسف پسر ايوب كارگزار آن سامان بود . از ايشان آگاهى داشت برايم چنين نقل كرد كه او را نپذيرفته دسته جمعى شكايت كرده عليه او دروغ ساختند و مىخواستند براى آن كار به حلب در آيند . پس چون گرد آمدند و به راه افتادند يكى از ايشان با اشاره به يك درخت « خلاف » گفت به حق خدا و رسول ، زنم سه طلاقه باشد ، و يك حج پياده به گردن من باشد ، و هر چه دارم وقف در راه خدا باشد اگر اين درخت ، درخت گلابى نباشد ! من از گلابى آن بارها خوردهام ! سپس به ياران خود گفت هر يك از شما نيز بايد چنين سوگند بر زبان رانيد تا براى آن دروغ بافتن كه مىرويم استوار باشيم و اگر نكنيد من از همينجا باز مىگردم . پس همگى مانند او سوگند خوردند و چون به حلب رسيده و به نزد ملك ظاهر بار يافتند و آن تهمت دروغ را با شجاعتى كه در دروغ گفتن داشتند مطرح كردند ، ملك ظاهر به كيفر والى و عزل او نپرداخت . سپس يكى از ايشان ، ملك را از اين توطئه آگاه كرد و او يك يك ايشان را خواسته با نشانى دادن و تهديد ، به دروغ بودن آن تهمت اعتراف كردند و گفتند ستمى كه اين فرماندار بر ما مىكرد ما را به چنين توطئه و دروغ بافى وادار كرد . پس او همه را آزاد كرد و اين متلك پديد آمد . جبه [ ج ب ب ] ( همانند جبه به معنى پوشاك ) : « جبه » در لغت به معنى غلاف سر نيزه مىباشد و در شعر كثيّر چنين آمده است : [ 31 ] باجمل منها و ان ادبرت * فارخ بجبّة يقروا جميلا « 2 » « ارخ » در اينجا به معنى گاو دو ساله باشد . در شعرى ديگر ، كثير آن را در شام نشان مىدهد كه مىگويد : و انّك عمرى هل ترى ضوء بارق * عريض السّنا ذى هيدب متزحزح قعدت له ذات العشاء اشيمه * بمرّ و اصحابى بجبّة اذرح « 3 » « اذرح » جايگاهى در شام است كه آن را در جاى خود ياد كردهام . « جبه » نيز كه به « جبهء عسيل » معروف است نام بخشى ميان دمشق و بعلبك باشد كه چند ديه را در بر دارد . جبه [ ج ب ب ] نيز ديهى از نهروان در كارگزارى بغداد است . حازمى گويد : نام جايگاهى در عراق است كه از آنجا است بو الحسين احمد پسر عبد الله « 4 » پسر حسين پسر اسماعيل جبّى مقرى كه حرفهاى قرائت را از محمد پسر احمد پسر رجاء از احمد پسر زيد حلوانى از عيسى پسر قالون و نيز از خضر پسر هيثم پسر جابر مقرى طوسى از محمد پسر يحيى قطعى از زيد پسر عبد الواحد از اسماعيل پسر جعفر از نافع و جز اين دو تن روايت مىكند . بو على حسن پسر على پسر ابراهيم پسر بندار مقرى اهوازى ساكن دمشق از او روايت مىكند . جبه [ ج ب ب ] نيز نام ديهى از بخشهاى راه خراسان است . از آنجا است بو سعادت محمد پسر مبارك پسر محمد پسر حسين سلمى جبى « 5 » . او به بغداد آمد و در آنجا بزيست و علم آموخت و
--> ( 1 ) . « جبول » جايگاه راحتى است . اندوه به ساكنان آن راه ندارد . آب آنجا و پرندگانش مانند آسمان است كه با ستارگان آذين بندى شده است . پرندگان سپيد و سياه آن همچون سپاهى آميخته از زنگى و رومى است . ( 2 ) . زيباتر از آن « ارخ » در « رجبه » است . . . . ( 3 ) . تو را به جان من آيا روشنائى گسترده مىبينى ؟ من شبانه به آنجا باز مىگردم و ياران من در « جبه » و « اذرح » مىمانند . چ ع 3 : 339 : 14 - 15 . ( 4 ) . ش . ش : 284 . ( 5 ) . ش . ش : 2888 .